حكيم ابوالقاسم فردوسى

187

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

[ پرسيدن سهراب نام سرداران ايران را از هجير ] چو افگند خور سوى بالا كمند * زبانه بر آمد ز چرخ بلند بپوشيد سهراب خفتان جنگ * نشست از بر چرمهء سنگ رنگ يكى تيغ هندى بچنگ اندرش * يكى مغفر خسروى بر سرش كمندى بفتراك بر شست خم * خم اندر خم و روى كرده دژم بيامد يكى برز بالا گزيد * بجايى كه ايرانيان را بديد بفرمود تا رفت پيشش هجير * به دو گفت كژّى نيايد ز تير نشانه نبايد كه خم آورد * چو پيچان شود زخم كم آورد بهر كار در پيشه كن راستى * چو خواهى كه نگزايدت كاستى سخن هر چه پرسم همه راست گوى * متاب از ره راستى هيچ روى [ چو خواهى كه يا بى رهايى ز من * سر افراز باشى بهر انجمن ] [ از ايران هر آنچت بپرسم بگوى * متاب از ره راستى هيچ روى ] سپارم به تو گنج آراسته * بيابى بسى خلعت و خواسته ور ايدون كه كژّى بود راى تو * همان بند و زندان بود جاى تو هجيرش چنين داد پاسخ كه شاه * سخن هر چه پرسد ز ايران سپاه بگويم همه آنچ دانم بدوى * بكژّى چرا بايدم گفت و گوى به دو گفت كز تو بپرسم همه * ز گردنكشان و ز شاه و رمه همه نامداران آن مرز را * چو طوس و چو كاوس و گودرز را ز بهرام و از رستم نامدار * ز هر كت بپرسم به من بر شمار بگو كان سراپردهء هفت رنگ * به دو اندرون خيمه‌هاى پلنگ بپيش اندرون بسته صد ژنده پيل * يكى مهد پيروزه برسان نيل يكى برز خورشيد پيكر درفش * سرش ماه زرّين غلافش بنفش بقلب سپاه اندرون جاى كيست * ز گردان ايران و را نام چيست به دو گفت كان شاه ايران بود * بدرگاه او پيل و شيران بود و زان پس به دو گفت بر ميمنه * سواران بسيار و پيل و بنه سراپردهء بركشيده سياه * رده گردش اندر ز هر سو سپاه بگرد اندرش خيمه ز اندازه بيش * پس پشت پيلان و بالاش پيش زده پيش او پيل پيكر درفش * بدر بر سواران زرّينه كفش چنين گفت كان طوس نوذر بود * درفشش كجا پيل پيكر بود دگر گفت كان سرخ پرده سراى * سواران بسى گردش اندر بپاى يكى شير پيكر درفشى بزر * درفشان يكى در ميانش گهر چنين گفت كان فرّ آزادگان * جهانگير گودرز كشوادگان بپرسيد كان سبز پرده سراى * يكى لشكرى گشن پيشش بپاى يكى تخت پر مايه اندر ميان * زده پيش او اختر كاويان [ برو بر نشسته يكى پهلوان * ابا فرّ و با سفت و يال گوان ] ز هر كس كه بر پاى پيشش بر است * نشسته بيك رش سرش برتر است يكى باره پيشش به بالاى اوى * كمندى فرو هشته تا پاى اوى